از دیروز نشستم و همه ی پستهای این وبلاگ رو خوندم.
چه حسهایی با هر کدوم از پست ها بود.
پستهای سال ۹۱ رو که میخوندم چند جاش واقعا دلم برایت تنگ شد.واقعا تنگ شد.دفتر خاطرات رو که مال سال ۸۲ و ۸۳ و ۸۴ بود رو خوندم و چه قدر باهاش گریه کردم .از احساساتت برام نوشته بودی.اونچیزهایی که در زمان آشناییمون برای خودت و در اصل نوعی درددل با من بود که تو دفترت مینوشتی.با خوندن اون نوشته ها احساس میکردم دارم دوباره دلم برات تنگ میشه ،چه قدر دلم میخواست اون زمان نمیگذشت و میتونستم اون احساسات رو دوباره تجربه کنم.اون حرفهای صادقانه ت اون قربون صدقه رفتنهات،اون اهمیت دادنهات به من.خیلی گریه کردم.کلی با خدا درددل کردم و اخرش خواستم بهت زنگ بزنم ،می دونستم جواب نمی دی،برات اس ام اس نوشتم که حالم خیلی بده اگه تونستی بهم زنگ بزن.چه قدر دلم میخواست دکمه ی ارسال رو بزنم.ولی نزدم.به بعدش فکر کردم که چی میشه...اگه دکمه رو می زدم ...احتمال اینکه ندیده ش بگیری ۹۹ درصد بود.فکر کردم چرا اینهمه خودم رو جلوی تو کوچک میکنم؟
از پارسال مهر ۹۶ تا الان و امروز ۱۴ خرداد فقط دو ماهش با من حرف زدی و بقیه رو قهر بودی.
مهر باهام قهر کردی و مدام میگفتی به خاطر پول باهات زندگی میکنم و من میگفتم اینطوری نیست و تو مدام میگفتی اینطوری بدون اینکه بفهمم همه چی رو اونجوری که میخواستی پیش بردی یه نقشه ی درست و حسابی چیدی و منو ترغیب کردی به بخشیدن مهریه ،منم فکر کردم اگه واقعا مشکل ما اینه ،من که هدفم زندگی با توئه و این پونصد سکه چه ارزشی داره اگه نمیذاره لحظات خوبی رو تجربه کنیم.گفتم میبخشمش.
سه ماه تمام نه باهام حرف زدی،نه کاری به کارم داشتی،برای خودت غذا میخریدی و تموم راههای ارتباطی رو به روی خودت بستی.هر چی باهات حرف میز
برچسب:
نویسنده: نیکی نوروزی
تاريخ: دوشنبه
9 خرداد
1401 ساعت: 0:03